شنبه 27 بهمن1386

ديدگاه كال راجرز در مورد عزت نفس

ديدگاه كال راجرز در مورد عزت نفس

راجرز از با نفوذترین  و كارآمدترين روان شناسان است. روش او پديدار شناسي و ديدگاهش انسان گرايي است. اصولاً نام وي با مفهوم "خود" قرين مي باشد, پديدار شناسان بر خلاف روان كاوان بر انگيزه هاي نا خودآگاه تكيه مي نمودند بر ديدگاه ذهني فرد و درباره آنچه تاكنون در جال وقوع است تاكيد مي ورزند. در پديده شناختي اعتقاد بر اين است كه اگر چه دنياي واقعي ممكن است دنياي واقعي ممكن است موجود باشد ولي موجوديت آن را نمي توان شناخت و يا تجربه كرد بلكه مي توان بر اساس ادراكات فرد, از اين ميان موجوديت را تصور و دريافت كرد. از اينرو انسان فقط بر اساس ادراكاتش از اشيا و بر اساس تصوري كه از آن دارد رفتار خواهد كرد (شفيع آبادي و ناصري, 1365. ص151). راجرز خود درباره رويكرد پديدارشناختي مي گويد:

"چارچوب دروني داوري هر انساني مناسب ترين زاويه ديد براي فهم و درك رفتار اوست" (اتكينسون, 1378, ص 101).

اعتقاد و اعتماد به تجربه هاي شخصي و گرايش فطري به حركت در جهت رشد, بالندگي و كمال, راجرز را به ارائه روش درماني "مراجعه مدار[1] يا درمان "بي رهنمود" وا داشت كه موفقيت هاي بسياري را به دنبال آورد. تا بدانجا كه نظريه هاي راجرز درباره شخصيت با روان درماني چنان آميخته و يگانه است كه قابل تفكيك نمي باشد. هسته مركزي شخصيت به نظر راجرز "خود" است كه مفاهيم ديگر پيرامون آن قرار مي گيرند. خود با خويشتن شامل تمام افكار, ادراكات , ارزش هايي است كه من را تشكيل مي دهد. من شامل "آنچه هستم" و "آنچه مي توانم اتجام دهم", مي شود اين خويشتن ادراك شده به نوبه خود بر ادراك فرد از جهان م هم بر رفتار او تاثرير مي گذارد. فريد كه از يك خود پنداره قوي و مثبت برخوردار باشد در مقايسه با فردي كه خودپنداره ضعيف دارد نظر گاه كاملاً متفاوتي نسبت به جهان خواهد داشت (اتكينسون, 1378, ص100). تشكيل خود پنداره حاصل و پيامد ارزيابي تجربه هاست و افراد اساساً ميل دارند به نحوي رفتار كنند كه باخهود انگاره آنان همخوان و همساز باشد و تجربه ها و احساساتي كه با خود پنداره شخص همسازي ندارند تهديد كننده اند.

جنبه ديگر خويشتن, خويشتن آرماني است يعني آن تصوري كه مي خواهيم باشيم بنابراين هر چه خويشتن آرماني به خويشتن واقعي نزديك تر باشد, اضطراب بالقوه كاهش مي يابد. و فرد راضي تر و خشنود تر خواهد بود. راجرز نظريه اش را در زمينه شخصيت و رفتار بر اساس خود پديده اي بر فرضيه هايي مبتني مي نمايد:

الف) هر فرد موجودي بي همتا است و تنهاي كسي است كه مي تواند بفهمد تجارب او گونه ادراك شده و برايش چه ممعنايي دارد؟ كسي است كه مطابق همان معنا و ادراك رفتار خواهد كرد.

ب) ارگانيسم يك تمايل ذاتي و اصلي دارد, آن تمايل به تحقق بخشيدن و حفظ و تعالي خويشتن است و اين پايه و اساس فعاليت هاي او را تشكيل مي دهد. تحت تاثير اين تمايل ارگانيزم در جهت رشد ”خود كفايي[2]، بقا و تعالي نفس، خود رهبري[3]، خود نظمي[4]، خود مختاري[5]، استقلال، مسؤليت و تسلط بر نفس[6] حركت مي كند (شفيع آبادي و ناصري، 1375، ص 152).

با رشد فرد پرورش خود آغاز مي شود كه فعاليت بخشيدن آن از جنبه هاي فيزيولوژيكي متوجه جنبه هاي رواني مي شود به عبارتي آن گاه كه بدن و اندامها شكل خاص خود را يافته و كامل شد، رشد و كمال متوجه شخصيت مي شود و اين گرايش تحقق خود (از قوه به فعل رساندن) بيانگر روند خود شدن و پرورش ويژگيها و استعدادهاي يكتاي فرد است و مبين ميل ذاتي وي بسوي آفرينندگي است (شولتس، 1376، ص 119). راجرز كه نماينده برحسته روان شناسي انساني است براي رشد و پرورش نوزاد آدمي به خانواده و محبتي كه كودك بايد دريافت نمايد تأكيد خاص دارد. تصور كودك از خود (خود واقعي وخود آرماني) حاصل تعامل او با ديگران است كه در وهله اول خانواده اهميت زيادي پيدا مي كند. كودك محتاج توجه مثبت[7] و محبت بلا شرط است كه اين نماينده نيازي فراگير است كه كيفيت آن در روابط مادر و كودك متبلور مي شود. اگر مادر، كودك خود را نپسندد (حتي اگر متوجه يك حنبه رفتار باشد) اين عدم تأييد نشانه نپذيرفتن و نپسنديدن همه جنبه هاي وجود خود از جانب كودك تلقي مي شود و چنانچه نياز توجه مثبت در كودك ناكام ماند كودك براي دريافت توجه مثبت تلاش مي كند. در اين حالت راجرز آن را ”توجه مثبت مشروط[8]“ مي خواند. در اين وضعيت عشق و محبتي كه كودك دريافت مي كند به رفتار درست توست و لذا كودك بايد از رفتار يا تفكري كه پسند مادر نيست پرهيز نمايد. انجام دادن رفتارهاي ممنوع باعث مي شود كه كودك احساس گناه و حقارت كند (چون خلاف انتظار مادر عمل كرده است) و احساس حقارت، حالت تدافعي را در كودك پي مي ريزد و در نتيجه آن محدود شدن آزادي فرد و عيان نشدن كامل ماهيت خود يا حقيقتي است (شولتس، 1376، ص 119). بنابراين اولين شرط پرورش و رشد خود، توجه مثبت، مشروط، در دوره شير خوارگي است و سخصيت سالم اصولاً زماني شكل مي گيرد كه مادر بدون توجه به چگونگي رفتار كودك، به او عشق و محبت نشان مي دهد. كودكاني كه با احساس توجه مثبت نامشروط پرورش مي يابند در هر شرايطي خود را ارزشمند مي دانند البته معناي توجه مثبت نامشروط اين نيست كه كودك آزاد باشد، هر چه مي خواهد انجام دهد و باز داشتم و مانعي در كار نباشد. به اعتقاد راجزز مادر مي تواند رفتار هاي خاصي را مورد تأييد قرار ندهد بدون اينكه براي دريافت عشق و محبت قيد و شرطي بگذارد بنابراين اگر كودك توجه مثبت غير مشروط را تجربه و احساس نمايد هيچ گونه شرايط ارزش در او بوجود نمي آيد و در نتيجه توجه و احترام به خود نيز بدون قيد و شرط خواهد بود. در فرايند تحقق خود، اساسي ترين نيروي برانگيزنده رفتار آدمي، بنظر راجرزر خودشكوفايي است و آن گرايش و تمايل به تحقق بخشيدن، شكوفا ساختن و بالفعل نمودن استعدادها و نيروي بالقوه مي باشد. اين تمايل به تحقق ”خود“ موجب افزايش خود محتاري و خودكفايي براي خلاق بودن مي شود. تمايل به تحقق خودر معيتري است كه بدان وسيله تمام تجربايت مورد ارزش يابي قرار مي گيرد. در اين فايند تمام تجاربي كه در جهت تعالي وبقاي خود هستند بطور مثبت ارزش گذاري و فرد در پي آن بر مي آيد و اين خود موجب رضايت خاطر مي شود و تجاربي كه در جهت خلاف اتعالي است ارزش گذاري منفي و فرد از آنها مي گريزد و در نهايت انيكه امايل به تحقق، كليد اصلي نظريه شخصيت راجرز است كه به تشكيل سازمان ”خود“ منجر مي شود (شفيع آبادي و ناصري، 1365، ص 156). اصول و يافته هاي مشاور غير مستقيم در درمان، وارد حيطه آموزش كلاس و تدريس نيز گرديده است. الگوهاي تدريس فردي كه در آن دانش آموز را محور قرار مي دهد از نظرات راجرز الهام مي گيرد كه در آن بر سلامت عاطفي و اقلي هر چه بيشتر دانش آموز از طريق خود پنداري، وافع گرايي، اعتماد به نفس و ابزار عكس العمل هايي همدردانه و همدلانه به ديگران، تدارك آموزشي كه مبتني بر نيازها و آرزوهاي خود دانش آموزان باشد و نيز مسؤل و تصميم گيرنده در فرايند يادگيري تأكيد مي شود كه منظور از آن، آموزش به روش غير مستقيم مي باشد از اين نوع آموزش مي توان براي توجه به كيفيات و احساسات فردي دانش اموزان و ايجاد فرصت هايي براي شركت دادن آنان و بر قرار كردن ارتباط مثبت با آنان استفاده كرد (جويس، 1379، ص 348). معلم و نقش وي در جريان يادگيري، غير مستقيم و تسهيل كننده است كه داراي روابط فردي با دانش آموزان مي باشد و رشد آنان را هدايت مي كند الگوهاي آموزش غير مستقيم، تسهيل يادگيري را در كانون توجه خود قرار مي دهد و هدف آن كمك به دانش آموزان در حصول يكپارچگي فردي اثر بخش و ارزيابي واقعي خود است. راجرز، گرايش فعلي در آموزش و پرورش را كه تبديل افراد به اشخاص همرنگ و متحجري كه تحصيلات شان ”تكميل شده است“ نه افرادي كه داراي آفرينندگي آزاد بوده را به باد انتقاد مي گيرد و آموزش و پرورش را متهم مي كند كه نتوانسته قدرت آفرينندگي را تعالي بخشد.

از ديدگاه راجرز، فرد نه تنها تمايلي به حفظ خود[9] و ارتقاي خود[10]، بلكه نياز به تحقق خويشتن دارد  به عبارتي خواهان آن است كه خويش را درجهت، تماميت، وحدت، كمال و خود مختاري سوق مي دهد.

انگيزه اصلي آفرينندگي نيز  همان گرايش انسان در به فعليت در آوردن خويش، تا نيروهاي بالقوه ”خود بشود“ مي باشد و اين مستلزم اين است كه هر كس بر تجربه هاي خويش تكيه كند چرا كه اعتماد به اينكه مفهوم اوليه و نخستين راجرز، سازواره (ارگانيزم) است كه محل همه تجربه است كه تشكيل ”ميدان – پديداري[11] را مي دهد. ميدان پديداري چارچوب و مرجع فرد است كه چگونگي رفتار به آن بستگي دارد و هدف آن نيز شكوفا ساختن خود است ليكن دو نياز ويژه دارد:‌

الف) نياز به توجه مثبت:

اين نياز مي تواند مشروط يا غير مشروط باشد همانطور كه ذكر شد لازمه رشد خود، تأمين توجه مثبت غير مشروط است كه در سال هاي اوليه زندگي، اهميت بيشتري دارد.

ب) نياز به توجه خود:

منظور اين است كه فرد، خويشتن را خوب تصور نمايد و احساس ارزشمندي كند و خود را بپذيرد. توجه به خود در وهله اول نخست مستلزم دريافت توجه مثبت از جانب ديگران است ولي سرانجام خود بايد مسقل از آنچه ديگران فكر مي كنند بر ارزش هاي شخصي متكي شود و به يك قضاوت دروني نسبتاً ثابت و پايداري از خويشتن برسد (همان منبع ص 305).


 

[1]. Client- centred- therapy

[2]. Self- actualization

[3]. Self- direction

[4]. Self- regulation

[5]. Autonomy

[6]. Self- arrangement

[7]. Positive regard

[8]. Conditional positive regard

[9]. Self- maintenance

[10]. Self- enhancement

[11]. Phenomental field

نوشته شده توسط مصطفی نجفی در 20:8 |  لینک ثابت   •